محل رفع اشکال
بعضی روزا آدم یه جوری میشه! خدا کنه تو اون روزا خوندن مطالب این وب,حال کسی رو عوض کنه...
خب راستش چند سال پیش یه کار اشتباه انجام دادم و حالا بعد از اون همه سال هنوز عذاب وجدان دارم
...
اصلا فلسفه ی این که میخوام این نوشته رو بذارم به عنوان پست ثابتم اینه که:همیشه به خودم یادآوری کنم که یه آدم چقدر می تونه سه نقطه باشه...![]()
خدا میدونه که قصدم بد نبود!
یه جورایی می خواستم یه خدمتی کرده باشم!اما
...
باورکنید بعضی وقتا هردوشون میان تو خوابم و
منم ![]()
![]()
![]()
اصلا گریه امون نمیده...
راستش ماجرا ازوقتی شروع شد که
برچسبها: موجود جدیدالخلقه
ادامه مطلب
حلال کنید...
آقای من ظهور کن
ظهور کن که دیگر جای خالی ات را حتی یاکریم های لب پنجره هم حس کرده اند...
ظهور!!!!
اما ظهور همان کلمه ای که از بچگی در گوشمان زمزمه کرده اند که: عزیزم برای ظهور آقا دعا کن! دلت پاک است دعا کن!
و من هم دعا کردم(اللهم عجل لولیک الفرج)
اما سالها گذشت! من توانستم تک تک کلمات اللهم عجل لولیک الفرج را تجزیه و ترکیب کنم
اللهم= یا الله-->حرف ندا و منادا
عجل= فعل امر
فاعل=انت(مستتر)
و...
توانستم نکات بلاغی آن را تشخیص دهم
اما از درک کنه آن عاجز بودم!
آیا تاکنون ۳۱۳ یار نیامده؟آن شب شروع کردم به شمارش
۱.
۲.
۳.
۴.
۵.
.
.
.
و
۳۱۳.
باورم نمیشد ۳۱۳ یار آقا تکمیلند!
پس آقا کجاست؟
نه ! یک جای کار لنگ میزد!
من فهمیده ام که منظور از ۳۱۳ یار همان ۳۱۳ خصلت خوب است !
همان خصالی که هرکس با پروراندن آنها میتواند ظهور آقا را در خودش ببیند!
آری منظور از ظهور همان ظهور باطنی است که درون هرفردی قرار است رخ دهد انشاالله.
برچسبها: ظهور, 313یار
حقیقتا بنده ب جد تصمیممان را اخذ نمودیم ک در وبلاگی دیگر و با .......دیگر مشغول ب کار شویم
البته ناگفته نماند ک هرازچندگاهی ک دلمان تنگ شد در وبلاگ خانممان هم نگاهی می اندازیم ب یاد ایام گذشته
بمیرد روزگار با خاطراتش...
خب وبلاگ جدیدم خیلی متفاوته![]()
و
جالب تر اینکه آدرسش رو هم قرار نیست بگم
تا بعضی افراد محترم همانند جناب کاوه! بمانند در کفش![]()
و این وبلاگ از همین الان یعنی در سنه ۱۳۹۲ شهر الاردیبهشت یوم تاسع مالکیت مجازی دارد ب همسر گرامی![]()
البته آدرس وب جدیدمو تو ادامه مطلب گذاشتم اما رمز میخواد! رمزشم فقط خودم و خودش میدونیم! اگرم شما میخوایید پیداش کنید کافیه کمی فکر کنید چون رمز یه چیزیه که تابلوهه! آماشالا فکر کن تو میتونی![]()
ادامه مطلب
گفتم اينجا چه خبر است؟ "گفت داريم اصلاحات مي كنيم"
گفتم چه چيز را؟ گفت خيلي چيز ها را ! براي مثال از نام مجتمع شروع كرده ايم،آيدين نام قشنگي است! بهتر از نام " مهر-لطف-صفا"
امروزه خيلي چيزها عوض شده!صداي شهيد خاموش شده و همه مي دانند كه تنها شهيد انسان خوبي بوده است
جبهه ديگر محل تفريح و گردش شده است،نگاه كردن به بر اروندرود و بهمن شير و كارون!
عيسي را به تمسخر گرفته اند،وحدت را به نشانه.
به جاي آش،دسر ميخورند و ژله!با پيتزا و ساندويچ قيافه مي گيرند!
به جاي سلام "هٍلُ" می گویند و به جای الحمدالله مر۳۰
سال تحويل را به كنار امامزاده و امام نمي روند،مگر تخت جمشيد باصفا نيست؟
به جاي اسماعيل" اسي" و به جاي ابراهيم"ابي" مي گويند!
راستي حاج همت را كسي مي شناسد؟!
چفيه را روسري كرده اند و پلاك را زنجير!
عشق را در تايتانيك خلاصه كرده اند!
چمران را به اسم دكتر و بهشتي را به نام بيمارستان مي شناسند، مطهري را به نام خيابان و انقلاب را به نام ميدان!
براي دختر محمد(صـ) گريه نمي كنند، مگر بينوايان دكتر هوگو دختر ندارد؟!
مشتري هاي خدا كم شده،همه به دنبال فروشگاه رفاه ميگردند!
گفت:راستي جداي ازاين حرف ها"فيلم جديد ماهواره چه بود؟"
گفتم: خب! اسرائيلي ها حاج احمد متوسليان و دوستانش را آزاد كردند؟گفت:من اين فيلم را نديده ام، ديشب آن را نشان داد؟!
گفتم مشكل شرعي نداري؟گفت چرا!وضع اقتصاد خيلي بده؛اقساط پرايد را اگر زياد كنند بد نيست.
گفتم براي مظلوميت حسين گريه كرده اي؟گفت خنده بر هر درد بي درمان دواست!
پرسيد راستي تو چرا صورتت را اصلاح نمي كني؟شخص ديگري مي گذشت با تمسخر گفت آقا ببخشيد "سلام عليكم" چكار مي كنيد؟ گفتم تبليغ ميكنم.
گفت پس چرا در پيام هاي بازرگاني تلويزيون تو را نديده ام؟
گفتم ريش پرفسوري براي چه؟گفت وحدت بين حوزه و دانشگاه!
گفتم با خدا تماس داري؟ گفت شماره موبايلش رو ندارم اگه تاجر معروفيه بده!
گفتم فاطمه (س) را مي شناسي؟گفت نه؛ولي يه بوتيك در انقلاب هست به نام " فاطيما"
گفتم مي خواهم به ولي عصر(روحي فداه) برسم.گفت از خيابان آزادي كه رد شدي به تاكسي ها بگو" ولي عصر" خودشون تورا مي برند!
و گفتم خداحافظ گفت " باي"
برچسبها: تبليغ مدرن, اصلاحات, وحدت بين حوزه و دانشگاه, فيلم جديد ماهواره, گريه بر فاطمه
شلوار جین رنگ روشن!
مانتو های خیلی کوتاه!
چادرهای امروزی!
حتی مدل پارچه ای که برای چادرهاشون انتخاب میکنند!
کفش های پاشنه بلند و براق!
+
یک بانوی طلبه!!!
=
؟؟؟!
===================================***************============================
شلواری ساده از جنس پارچه،اما شيك و موقر
مانتويي زيبا متناسب،به رنگي كه نشان از شخصيتي سنگين است
چادري به سبك فاطمه(سلام الله عليها)
و كفشي كه باعث جلب توجه نشود،درعين حال راحت
+
يک بانوی طلبه
=
خشنودی فاطمه(سلام الله عليها)
*زهرا*
برچسبها: سبک لباس طلبه
نمیدونم بعد از گذشت چندین ترم تونستم یه" طلبه ی واقعی" بشم یا نه؟!
یادمه اون روزی که وارد جامعه الزهرا(س) شدم با صاحبخونه و میزبانم یه عهدی بستم! اما خیلی وقتا پیش اومد که عهدمو شکستم!
خیلی وقتا توشه ام رو خالی گذاشتم،درحالي كه نعمت فراوون بود!
خيلي وقتا هم سعي كردم به قول خودم سيممو به صاحبخونه وصل كنم،اما...
پارسال فاطميه ام رو در كنار افراد محروم بعضي از مناطق كشورمون گذروندم،گاها گوشه اي مي نشستم و به حالشون غبطه ميخوردم! ساده و يكرنگ بودند،دستشونو كه به آسمون بلند ميكردند مطمئن بودند خدا دستاشونو ميگيره...
اما من و دلم!
مراعهديست با جانان...
*زهرا*
برچسبها: مرا عهديست باجانان, من و دلم
و چیزی ب کفگیرمان نخورد جز(گازماخ) ته دیگ! و چقدر شیرین بود اون ته دیگ!(کلمه ی ته دیگ استعاره از عروسیمونه و ازونجایی ک بنده یه زمانی عاشق پلیس و اینا بودم تصمیم گرفتم از کلمه ی رمز اسفاده کنم
هوشو ذکاوت ازم میباره
)
خب حالا بذا کمی از وقایع اون روز بگم(خب اولش گفتن این موضوع مهمه ک بنده گواهی نامه ندارم ولی ازونجایی هم ک یه زمانی علاقه ب پلیس داشتم در کنارش ب رالی و اینا هم علاقه داشتم)و تصمیم گرفتم روز عروسی، ماشین عروسو خودم برونم![]()
البوته همسرم با تمام وجود سعی کرد منو منصرف کنه ولی من میدونم ته دلش بهم ایمان داشت! هههههههههه
برا همینم من رو همون حسابِ ایمان قلبی و اینا خودم نشستم پشت ماشین!
اولین کاری ک کردم این بودش شیشه رو پایین دادم! چون همیشه دوست داشتم وقتی سوار ماشین میشم باد بهم بخوره و مغزم خنک بشه.
بهدش ماشینو روشن کردم و ازونجایی ک عقلم بهم ذستور داد ک نکن موری خطر داره موری
منم رفتم در یک جاده ی خلوت تر روندم...حس میکردم راجل فدرلم!
که ناگاه یه یاروهه با یه وانت از جلوم سبز شد! منم که فکر همه چیزو کرده بودم الا این یه فقره رو ! و اونجا بود ک همه چیزو سپردم دست قاضی الحاجات!
و تنها چیزی ک یادمه اینه ک دیدم زدم کلهم سپر ماشین جلوی ماشین جلویی رو خورد کردم و بهدش ک چشامو واکردم دیدم تو بیمارسانم و این کلمات رو میگفتم : آه من کجام؟ اینجا کجاست؟ همسرم کوش؟![]()
ببخشید لطفا از فضای فیلم بیایید بیرون! یه کمی از نوشته هام زاده ی ذهنم بود![]()
خب حقیقتش این بود ک یه یاروهه با وانتش یهویی از تو یه فرعی اومد بیرون و منم
مونده بودم چیکار کنم و اینا که ناگاه همسرم به کمکم رسید و گفتش موری ترمز کن و من اونجا بود ک پی به استعدادهای پنهان همسرم پی بردم
و هنوزم ک هنوزه بهش میگم خانوم باید ب شما جایزه ی رالی رو بدن!
و این عروسیه ما کلی اتفاق داشت و اینا ک الان وقت ندارم وگرنه همشو واستون می تایپیدم!![]()
برچسبها: عروسی, ماشین عروس, رانندگی
به نام خدا
سلام
راستش اولین باره که به اصطلاح "پست جدید میذارم"
نمیدونم میتونم یا نه!
خب تو پست قبلی فکر کنم کمی باهام آشنا شدید.
بنده منزل آقامونم(همسر محترم و گرامی و بهتر از جانه آقا مجتبی)
کمی به این دنیای مجازی آقا مجتبی علاقه مند شدم و می بینم که همچینی بدک هم نیست
البته اینم بگم که قبلا خیلی با اینترنت سروکار داشتم تو هر زمینه ای بودم جز "وبلاگ"
مثلا یه گروه داشتیم به اسم "دخترای مثبت" و هرازچندگاهی با همدرسام چت میکردیم(میدونم ممکنه فکرتون بره سراغ مسائل منفی چت! ) اما ما سعی داشتیم کمی اون فضای میشه گفت آلوده ی چت رو عوض کنیم و داشتیم به یه جاهایی هم میرسیدیم اما بعد از ازدواجم با آقا مجتبی متقاعد شدم که عوض کردن یک سری از فرهنگ های غلط و نادرست به همین آسونی نیست و نیاز به وقت گذاشتن زیاد داره.
و حالا هم بیشتر وقتمو گذاشتم صرف اضافه کردن اطلاعاتم،تا بتونم با آمادگی بیشتر به این جور مسائل بپردازم.
آقا مجتبی هم تا حالا خیلی کمکم کرده.
خب اینو هم بگم که منم طلبه ام، البته همیشه از خدا میخوام که بتونم احترام و قداست این جایگاه رو که توشم، حفظ کنم.
قم درس میخونم، جامعه الزهرا (سلام الله علیها) و اینو هم بگم که بهترین اتفاق زندگیم آشنایی با همسرم بود.
راستش داشتم نظرات دوستان محترم رو که قبلا برا آقا مجتبی گذاشته بودن رو مرور میکردم و پی بردم که بعضی از دوستان علاقمند هستن ک به خوندن دروس حوزوی روی بیارن، منم تصمیم گرفتم مختصر اطلاعاتی رو تو این زمینه در اختیارشون بذارم.
به نظرم اولین قدمم این بود که ثبت نام کردم و بعد از کلی درس خوندن امتحانه ورودی رو دادم و بعد از دریافت نتایج،خودمو برا مصاحبه ی جامعه الزهرا آماده کردم و الحمدالله اونو هم با موفقیت پشت سر گذاشتم و عازم قم شدم.
نزدیکای یک سال و نیم خوابگاهی بودم و به جرات میتونم بگم که واقعا این دوران تو رشد شخصیتم تاثیربسزایی داشت، از هم درس های بسیار خوب و مهربون گرفته تا تموم مسئولای خوابگاهمون که گاهی وقتا جای خالی مادر رو برا آدم پر میکردن.
و الان که حدود یک ماهه که از جداشدنم از خوابگاه و بچه ها میگذره، گاهی حس میکنم که دوست دارم بازم بهشون سر بزنم و جویای احوالشون بشم،خوشبختانه با وجود آقا مجتبی این خلا رو خیلی خیلی کم احساس میکنم.
و درمورد دروس جامعه الزهرا هم باید بگم که بعد از سپری کردن ۶ ترم میتونید انتخاب رشته کنید یعنی حدود ۶ ترم دروس عمومی رو پاس میکنی بعد قادری ک رشته ی مورد علاقتو انتخاب کنی (رشته هایی مثل: فلسفه، کلام،تعلیم تربیت،تفسیر قرآن،فقه و اصول و ...) و بعد از گذروندن ۲ ترم از دروس تخصصی به شما مدرک لیسانس با همون گرایشی که انتخاب کردید رو اعطا میکنن.
و اگرهم مایل باشید میتونید دروس سطح ۳ یعنی فوق لیسانس رو هم تو جامعه الزهرا بگذرونید.
امیدوارم تونسته باشم کمی راهگشای مسائل باشم.
و من الله توفیق
برچسبها: معرفی خودم, جامعه الزهرا
من ک شخصا خیلی خوشم اومد
=======================================================
دخترک رو به من کرد و گفت:آقا واقعا ؟!
گفتم:ببخشید چی واقعا ؟!
گفت: واقعا شما بچه بسیجی ها از دخترای چادر به سر بیشتر از ما خوشتون میاد !
گفتم: بله
گفت: اگه آره ، پس چرا پسرایی که از ما ها خوششون میاد از کنار ما که میگذرند ، محو ما میشن ،
ولی همین خود تو و امثال تو از چند متری یه دختر چادری که رد میشید
فقط سر پایین میندازید و رد میشید!
گفتم: آره راست میگی، سر پایین انداختن کمه !
گفت:کمه ؟ ببخشید متوجه نمیشم ؟
گفتم: برای تعظیم مقابل حجاب حضرت زهرا(س) باید زانو زد
حقاکه سرپایین انداختن کمه آره تو راست میگی …..
برچسبها: پست یکی از بچه هام
| Design By : Pichak |

